تبليغاتX
"د ر د د ل"
درد دل های یک کویر نشین
درود
نمی دانم چه بگویم، از این همه تنهایی خاکستری
روزی که در میان سرزمین رویاییم سوار بر اسب چموش آرزوهایم ، تاخت، سوی یاران زیبارو داشتم، نمی دانستم که این نور چهره ی ماه است در آب
که با سنگ ریزه ای کوچک از آسمان عالم راستی، در هم می شکند
امروز یاد گرفتم که نگاهم سوی آسمان باشد
ماه را شایسته است ، دوستی با من
خورشید چشم انتظار نگاه ماست
رو به سوی آسمان کن
ستاره ها بهر رسیدن به تو از آسمان به سوی زمین میشکنند
عنان سمند خیال را درکش
آغوش خود را باز کن
آغوش تو پر از ستاره می شود
غرق در بوسه ات می کنند
نورت می کنند
رقص کنان به آسمانت می برند
یاد بگیر
به بالا نگریستن را یاد بگیر
نور پوشالی را از یاد ببر و نگاهت را سوی آسمان بالا کن
لذت از یاد بردن را یاد بگیر
یاد بگیر ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 14:30  توسط حسن ایزانلو  | 

ای لعل پرستان ،بر من تیشه نزنید.

تیشه های آهنین خود را با من کهنه نکنید.

من را با پتکهای سیاه، متراشید.

من را به قلمکار سپارید.

من را آرام، به آرامی نوازش وظرافت پرهای طاووس بتراشید.

بر من آب زنید که داغ ضربه های سنگ تراشان بی مروت،جانم را می سوزاند.

تاب پاسخ ندارم . سنگم،اشک ندارم . ساده ام ، قیمت و ارزش ندارم.

در دامان لعل پرستان ، این سنگ ساده چیست؟ این جان بی مایه چیست؟

هر روز با خاک یکسانم کنند. هر بار ، از سنگ ، اشک جاری کنند.

ای کوهها به فریادم رسید. این سنگ دور افتاده از خود را فراموش نکنید.

ای ابر ها بگریید

 و ای ستارگان

 اینگونه به فلاکت ما منگرید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:30  توسط حسن ایزانلو  | 

آسمان دریاست.

کوه کفن پوش درختان مرده است.

نمی دانم چرا درختان گردوی باغ همسایه در این سوز بی حیا، برهنه می شوند.

آهنگ طبیعت در زمستان را کلاغ تیره رو می نوازد

با آن صدای دل نشینش!!!

در کوه بالای خانه ی سنگی پیر قلعه ی ما ، صدای اشک کوه ، گنج نهان سرزمین پدری ماست.

آری ، کوه می گرید

آن زمان که آفتاب ، اتحاد ابر های ناز را می شکند و ابر بزرگ را تکه تکه می کند .

آسمان دریاست.

خانه ها سنگی.

کشتی های سپید، دریای بالا را طی می کنند.

کوه کفن را می درد و می گرید.

درخت مرده.

کلاغ می خندد به برهنگی درخت.

سقف خانه ی پیر چکه می کند.

دستان عروس خانه ی همسایه را هیچ حنایی سرخ نمی کند

درخت گردو ، حنای سیاه ،بر دستانش نقش کرده.

آسمان دریاست.

کوه زیباست.

بهشت خداوندگار اینجاست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 11:33  توسط حسن ایزانلو  | 

خاک پرستم

اما از به آغوش کشیدن عشق همیشگی ام ،خاک ،می ترسم

ماه پرستم

اما از ترس بیداری شب ، هزاران معجون خواب کننده می خورم

خورشید پرستم

امادر میانه ی فرمانروایی آفتاب ، به میان سایه ها می خزم

شب پرستم

اما از ترس خستگی روز ، شب ندیده می خوابم

فریاد پرستم

اما از شمشیر عاشقان سکوت می ترسم 

عشق پرستم

اما سوار بر اسب وسوسه و شمشیر گناه به دست ، بحر رسیدن به معجون هوس می تازم

الله پرستم

اما قبله ام ، شمال شرق سررمین شیطان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 18:1  توسط حسن ایزانلو  | 

در میانه ی روزی آبی ، در آسمانی به رنگ دریا و آن هنگام که    بره های چموش نمناک ، در چمنزار آبی رنگ دیار بالا گردش می کردند من در میانه ی کویری سرخ ، در پایین ترین    نقطه ی پایین ترین دیار ، در سرزمین کابوس های پدریم نشسته ام و به بالا می نگرم

به چوپان آسمان ، به گرمترین فرمانروای آسمان ها ، به روشن ترین صورت آفریده شده ، به خورشید .

و آنگاه به یاد سرمای شب های بی پایان کویر و به یاد عطش های سوزنده تر از آتش داغ جهنم کویر می افتم که مرا در محاصره دارند.

آن چه مرا آرام می کند ، روزنه ی کوچکی از جنس امید و به رنگ نور،در فراسوی زمان است .

روزنه ای کوچک که از چراغ امید ، در کلبه ی آینده می آید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:49  توسط حسن ایزانلو  | 

امروز خداوند ماه را در زمین به من نشان داد،در میان  ارابه ی طلایی، در پشت پنجره های تاریک نشسته بود.

اگر به ماه می نگریست ،ماه خود را در پشت ابر پنهان می کرد.

ابروانش تازیانه ای بود بر عقل کوچک من که کشت آن را .

چشمانش دو گوی فیروزه ای که ذوب می کرد کوه فولاد را .

و در آن صورت خورشید ، غنچه ای سرخ درخشید.

که اگر در پس آن هزار خار و در هر خار هزار زهر بود ،چاره ای جز چیدن آن با لبان تشنه نبود.

ودر این شورو بلوا ، در این فریاد های متحد عشق و هوس ، تیر نگاهم به خال گوش لب یار افتاد.

عمرم ، دلم ، دینم ، دولتم ، بحر دیدنش از دستم افتاد .

پیر شدم ، بحر او کافر شدم اما

هیچ مرا نگاه نکرد و آنگونه که امده بود ، رفت و رفت و هرچه داشتم برد.

آری ، این رسم دنیاست ، رسم زندگی که همه اش دیدن ها و ندیدن هاست ، زشت و زیباست

عشق و هوس است ، یاد و فراموش است ......

آن که هست ، زیباست ، همیشه در یاد است ، می بیند و دیده نمی شود ، عشق است ، خداست .

اله ی مردم ، مالک مردم ، پروردگار مردم .

وهرچه در رخ یار هست از اوست ، خالق مردم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:26  توسط حسن ایزانلو  | 

                  شرمگین مباش ابلیس پرست

تو نامردم ترین نامردمانی که پی در پی جام خیانت میکشی وجرعه بر جهان می ریزی

وآن عاشق بنده پرست

آن سلطان بی ریا ومعشوق پرست

آن رحمان یکتا و بی ظلم را از خود می آزاری.

چقدر بر تو خلعت و زیور پوشاند و چقدر دروازه های شهر رحمت را بگشاید.

چرا راه نمی افتی از این بیابان پر خطر و هر روز گرفتار دزدان گناهی.

به شهر سلطان در آی . آرام شو . از نام و مال خود چه نازی که از اوست.

او به دربار خود برد تو را از سر دوستی . وتو اکنون....

آه....

فرو مایگی نکن.

لباس کهنه و ناشور خود را از تن به در کن و لباس پاک به تن کن.

توبه کن . توبه نسوح.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:2  توسط حسن ایزانلو  | 

ما کوه نشینان را در میانه ی فصل فرمانروایی بی چون وچرای خورشید به کویر تبعید نکنید. کویر سرخ است و مردمش سرخ از تازیانه های آفتاب سوزان میانه ی روز. کوه سبز است وابر قهرمان خود را در برابر تیر های گزنده ی خورشید ظالم سپر می کندتا چوپان تنهای کوه از آفتاب سرخ نشود بلکه از شرمندگی از عظمت ابر سرخ شود .

آسمان کویر را دوست ندارد.

کویر جولانگاه قدرتنمایی خورشید است وخبری از سفید پوشان عالم آبی نیست تا در برابر این سلطان مغرور و پر برکت شجاعانه قدعلم کنند. کویر غم زده است و کوه پر از هیاهو. کویر از آسمان دل بریده وکوه همه اش امید است به باران. آسمان با کویر قهر است. با کوه آشنا. به کوه بوسه میدهد و به کویر سیلی های داغ. به کوه شراب و به کویر زهر.

آسمان کویر نشینان را دوست ندارد.

آنها تنها هستند اگر چه با هم باشند. کوه نشینان تنها نیستند اگر چه تنها باشند. کوه همدم آنها است .

من کوه نشین را چه به این کویر ظالم. من یکه تاز دره های سنگی را چه به این شن های روان . نمیابم رفیقی یا دهی ویا درختی تا روم بر روی آن از ترس گرگ .کوه نشینان ساده اند و ساده دل . خنده رو و خسته دل . همه را دوست دارند.

من کوه نشین را چه به کویر .

من را به کویر تبعید نکنید

من راتبعید نکنید

تبعید نکنید........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:11  توسط حسن ایزانلو  |